بندر دیر , کالو و کوچکترین مدرسه دنیا
ساعت يك بعد از ظهر بود كه وارد مدخل ورودي بندر دير شديم .
باز هم چادر هلال احمر و جوانان پر شور بندر دير كه در آن مستقر بودند.
از ماشين پياده شده و به جلوي چادر رفتيم.جواني در آنجا برگه هاي راهنماي شهر را به ما اهدا كرد و مشغول صحبت شد كه ناگهان جواني ديگر از آنطرف خيابان خود را به ما رسانيد .
لباسي آبي با آرم هلال احمر بر سينه داشت كه بر چهره سبزه و آفتاب سوخته او كاملا نمايان بود .
سلام كرد و حرف هم چادري خود را نيمه تمام گذاشت و خوش آمد گويي كرد .
محيط آشنا بود و با شور و اشتياقي شروع به تعريف از دير بزرگترين بندر صيادي ايران كرد و صحبت از مدرسه كالو به ميان آمد و گفت : به آنجا رفته ايد ؟
ما كه تابلويي با اين مضمون كه نمايشگاه عكس كوچكترين مدرسه دنيا را رد كرده بوديم جواب منفي داديم .
در جواب گفت : من پستم در حال تمام شدن است ، شما برويد و ناهار بخوريد و ساعت 2:15 در اينجا باشيد .چند جاي مهم براي بازديد شما دارم . بعد به مدرسه مي رويم و بعد از بازديد اگر شد قايقي مي گيريم و به جزاير هم سري مي زنيم .
برنامه ريزي خوبي كرد ، ما هم به سرعت به شهر رفته و از رستوراني كه او به ما معرفي كرده بود و غذا بيرون بر بود ، غذاي دريايي گرفته و به پارك ساحلي بسيار زيباي دير رفتيم .
نه خلوت بود و نه شلوغ و مهمترين مسئله آن وروديه پارك بود و اين امر باعث مي شد كسانيكه واقعا دوستار محوطه مي باشند وارد آنجا شوند .
خلاصه ناهار را خورده و كمي كنار ساحل قدم زديم و سپس به سمت محل چادر هلال احمر رفتيم .
جوان در آنجا منتظر ما بود به محض رسيدن بطري آبي به دست گرفت و سوار ماشين شد .
آري احمد احمدي جواني بود از ديار دير ، بزرگ مردي كه مي كوشيد شهر خود ،مردم خود و آنچه به آن مي انديشيد را بازگو كند .
خوش خنده و مهمان نواز . با هم به سمت غرب به حركت در آمديم .
در نقطه اي دستور توقف داد و درختي را نشانه گرفت و گفت : به پاي آن درخت برويم .
ما را به مهماني ساده اي كه درخت كنار ، ضيافت آنرا يبه عهده داشت دعوت كرد و چند عدد ميوه كنار خورده و رفع تشنگي نموديم و به سمت كارگاه لنچ سازي پيش رفتيم .
در جلوي درب كارگاه لنچ سازي توقف كرده و با نگهبان آنجا صحبت كرد و وارد كارگاه شديم .
الحق كه زيبا بود و جالب .
در جايي قالب ساخت لنچ وجود داشت ، در جايي انبار نگهداري موارد اوليه و در مكاني ديگر اتاقك آنرا با چوب مي ساختند
و توضيح اين مطلب جالبتر بود كه مردم دير در كارگاه لنچ سازي خود محصولاتشان را براي مردم چابهار و چابهار براي دير مي سازند و مي گويند قيمت آن ارزانتر مي شود
بخاطر مصالح و لنچ در اين فاصله اين دو بندر تست خوبي را جواب مي دهد .ديگر مورد داكر بمعني تميز كردن زير كشتي از لجن مي باشد كه مي بايست كشتي را با داگ از دريا بيرون كشيده و پس از عاري كردن لجن از محدوده زيرين آن با مواد متانولي آن را آغشته كنند و بعد از اتمام اين مراحل است كه ملوانان براي صيد ماهي مركب تور گوگور را در لنچ گذاشته و دل به دريا مي زنند به اميد گرفتن ماهي مركب و چند ماهي زينتي ديگر
و حال مي دانستم كه در يك كارگاه لنچ سازي استعمال دخانيات برابر است با انفجار مهيبي كه مواد سازنده لنچ بر اثر تماس با آتش به وجود مي آورند.
دوست بيست ساله ما هر آنچه در دريا توسط پدر بازنشسته محيط زيست خود آموخته بود را مي خواست در اين چند ساعتي كه با ماست به ما بياموزد.
خلاصه از هر دري سخني، از دريا ، از gps كه ملوانان از آن بخوبي استفاده مي كنند ، از كم شدن تعداد ماهي ها در سواحل ايران و از گشت دريايي و آنچه كه باعث شده عده اي از جوانان مشغول قاچاق شوند و گشت دريايي امارات ، عمان و كشورهاي حاشيه خليج فارس گفت و گفت و گفت تا اينكه كلامي از كلامش مرا باري ديگر در فكري عميق فرو برد :
اگر 2 ثانيه از در آمد گازي كه از بابت استان ما بدست بزرگان مي رسيد به شهر ما تعلق مي گرفت ،حال اين شهر بزرگ صيادي به بزگترين بندر ايران تبديل شده بود چرا كه تمام جوانان شهر ما ، عاشق دير هستند و جوياي در آمد سالم همانطور كه آقاي شعراني هستند .
و در نهايت ما را به سمت آقاي شعراني براي ديدار از كوچكترين مدرسه دنيا راهنمايي كرد .
بعد از 20 كيلومتر از جاده به سمت چپ پيچيديم و مسافت 2 كيلومتري را به سمت روستايي كوچك رانديم و وارد آنجا شديم .
جلوي ساختمان كوچكي توقف كرده و پياده شديم . تابلويي ما را به سمت نمايشگاه نوروزي هدايت مي كرد .
ا خود مي گفتيم : مگر اينجا چيست ؟
ولي جواني را ديديم كه با چهره اي گشاده به سمت ما مي آيد ، دست دراز مي كند و دست مي فشرد .
سيمايي دارد با چشماني ريز كه ناشي از تش باد مجبور بوده آنرا ببندد .
خوش آمد گويي مي كند و عيد وسال نو را تبريك مي گويد و ما را به داخل اتاقي راهنمايي مي كند توضيح مي دهد از روي دانسته ها اول خود را كه سرباز معلمي بوده معرفي ميكند و از جوجه هايش مي گويد
و از روزگاري مي گويد كه وارد كالو مي شود .
حال ما در مقابل بزرگ مردي قرار گرفته ايم كه پس از خواندن نامه هايي كه برايش از گوشه و كنار دنيا فرستاده اند پي به بزرگي آن مرد مي بريم.
نامه اي از آمريكا ايالت كاليفورنيا ، نامه اي از نيوجرسي ، نامه اي از جواني 19 ساله نيويوركي كه حال دانشجوي رشته ادبيات فارسي در آن ديار غربت مي باشد .
و نامه هايي از پدران و مادران ، معلمان ، روزنامه نويسان ، گزارشگران CNN ، شبكه خبر ، دويچه وله آلمان و زماني بغض من مي تركد كه نامه اي را مي خوانم كه يك ايراني مقيم آمريكا براي عبدالمحمد شعراني فرستاده بود و در آن عينكي گذاشته كه چشمهاي شعراني را از آفتاب جنوب و طوفانهاي آنجا محافظت كند و به طعم شكلاتي فكر مي كردم كه او براي جوجه هاي شعراني فرستاده است
عكسها يكي پس از ديگري در جلوي چشمانم ظاهر مي شود .
به كابينتي نگاه مي كنم كه روزگاري نه چندان دور كتابخانه مدرسه جمالزاده كالو بوده است .
مدرسه اي كه فرشش ماسه هاي دريا و سقفش آسمان خدا و همسايه اش آبي بيكران دريا بوده است .
آري اينجافاصله زمين به آسمان بسيار نزديك بود
حال مرد بزرگ قصه ما اشاره اي به چادر مي كند كه ادامه نمايشگاه اوست . او كتابي از خاطرات خود در مورد كالو به ارمغان داده و براي چهارمين بار به زير چاپ رفته است .
كتاب را در نمايشگاه هم به معرض فروش گذاشته بود و جوجه هايش همچو پروانه به گرد آن مي چرخيدند
يك كتاب را برداشتم و به پريسا دانش آموزي كه حالا به مدرسه راهنمايي رفته دادم و از او خواستم چيزي در آن بنويسد و امضاء كند بعد به حسين بعد به .. و ...
حالا نوبت معلمشان بود ، او هم قلم سبزي به دست گرفت و نوشت :
قدرت كلمه تا به خدا مي رسد
حال كه موقع خروج از نمايشگاه بود ما را به مدرسه جديد خود كه توسط خيري در آنجا ساخته شده بود هدايت كرد .كتابخانه اي بزرگ ، ميز و صندلي هايي تميز و چهار دستگاه كامپيوتر و يك پرينتر و تخته وايت بردي كه اين استاد نمونه براي دانش آموزان مقطع ابتدايي روستاي جمالزاده كالو بر روي آن نوشته بود
آري ، كلمه را با هر چه كه بيان كني تا به خدا مي رسد چه وبلاگ تش باد چه با خودكاري بر روي كاغذ و چه با دهاني گشوده .
فقط يك چيز مهم است كه كلمه را بيان كني
از آنجا در آمديم و با احمد احمدي بار ديگر همسفر شديم
احمدي با نگاهي پر مهر لب از عذرخواهي مي گشايد چرا كه هيچ كس حاضر به رفتن به دريا نشده است ، چرا كه دريا طوفاني است .
احمدي ما را به روستايي هدايت مي كند و به درب يك منزل مي رود پيرمردي 75 ساله جلوي درب مي آيد و از محل نگهداري دامها ، مرغ و خروسش بازديد مي كنيم حال به سر دريچه اي مي رويم .
پيرمرد با طنابي در دست سطلي را پايين مي فرستد و آب بيرون مي كشد .
زلال است و خنك ، نگاهي به دريچه مي اندازم جالب است آب انبار تمام آبهاي باران را در فصل زمستان جمع آوري كرده و از منافذ تميزي عبور داده و وارد خود ميكند .
اين است رمز زلالي آب بيرون كشيده شده
تشكري از پيرمرد بازنشسته ماهيگيري مي كنم و راجع به در آمدش مي پرسم .مي گويد : حالا كه كار نمي كنم هيچ در آمدي ندارم . من تا حالا به بچه ها رسيده ام ، حالا من به انها اتاق داده ام و آنها به من طعام
تنوري را مي بينم جلوي درب منزل پيرمرد ، دوده هاي دور و بر ذغالها با ما صحبت مي كنند و مي گويند ديروز آن داخل نانها را پختيم .
با احمدي راهي دير مي شويم ، به محض رسيدن به دير پياده مي شود . آدرس و شماره اش را مي گيريم و از او خداحافظي مي كنيم .
من كه آن زمان توان سخن نداشتم حال به احمد احمدي مي گويم :
((دستانت را مي بوسم چرا كه چند ساعتي معلم ما بودي ، درسها دادي از دريا ، از درخت كنار ، از شعراني ، از آن پيرمرد بازنشسته و به او مي گويم : تا شقايق هست زندگي بايد كرد .
احمدي عزيز در اين لحظه كه به نگارش اين سفر مشغولم از خداوند مي خواهم به تمام آنچه كه مي خواهي برسي و اگر ميتواني ادامه تحصيل بدهي اميدوارم اين مهم را در برنامه زندگي خود قرار دهي .))
چندي بعد به بردستان رسيديم . ورودي شهر از برج بردستان سخن گفته بود و ما را به خود جلب كرد .
به آنجا رفتيم .راستش خرابه اي بيش نبود ماشين را پارك كرده به داخل رفتيم .مردي با يك استانبولي گچ در مدخل ورودي مشغول ساخت پله اي بود تا بازديد كنندگان بتوانند راحتتر از ديوارها بالا بروند .
وارد دژ شديم و از گوشه اي پله اي را ديديم كه عده اي از آن پايين مي آيند و مشغول خداحافظي اند .
پيرمردي ميانسال در پس آنها مي رفت ، ما هم با او سلام و احوالپرسي كرديم.
از پله ها بالا رفتيم ، دريا را در زير پاهايمان احساس مي كرديم و از دور دستها خبردار مي شديم .
پيرمرد لب به سخن گشود كه اين دژ در زمان ساسانيان ساخته شده .در اين مكان بندري بزرگ وجود داشته كه انتهاي بندر همين دژ بوده است و تا سيراف پيش مي رفته فاصله اي حدود 200 كيلومتر .
بندري بسيار بزرگ كه شاپور در آن زمان بزرگترين مراودات تجاري خود را در آن انجام مي داده
بر اثر زلزله اي نابود شده و اين دژ به همراه چهار دژ ديگر باقي مي ماند
ميدانيد خداوند نسبت به اين دژ رحم داشته ولي شهر داري بردستان نسبت به تخريب آن اقدام مي كند و اين مردم شهر بوده اند كه اين يك دژ را پا برجا نگه داشته اند و جلوي شهرداري را گرفته اند .
و سازمان ميراث فرهنگي هم در جهت حفظ بنا و مرمت آن كمكي نكرده است
پيرمرد با آن چنان شوق و ذوقي سخن مي گفت كه گويي طلايي در دست دارد و خواهان ماندن آن است .
من هم مطالبي كه در رابطه با ترميم بناهاي قديمي مي دانستم به او گفتم . با نيم نگاهي به اين شهر دور افتاده از آنجا بيرون آمديم و به سمت سيراف به حركت در آمديم .
ساعت 5 بعداز ظهر وارد سيراف شديم ، از بلوار اصلي شهر در حال عبور بوديم كه تابلوي گوردخمه ها نظرمان را جلب كرد...
سفرنامه و عکس از سفرهای شخصی من و همسرم به نقاط طبیعی و دیدنی ایران