چند وقتی بود که برنامه آهار رو در سر داشتم و مجال رفتن نبود تا اینکه هفته پیش در گروه طبیعت گردی سایت couchsurfing که مدتی بود عضو بودم و سفرهاشون رو پیگیری می کردم برنامه پیاده روی آهار تا ده تنگه مطرح شده بود

من هم که بدم نمی آمد سفری با این گروه را تجربه کنم پس از هماهنگی با همسرم اعلام همراهی نمودیم

در هنگام رفت برگها لایه ای از یخ زدگی داشتند

هر کجا برگی هست شوق من می شکفد

رودخانه که در تمام مسیر ما را همراهی می نمود

برای اولین بار سفری گروهی آن هم با کسانی که تا بحال ندیده بودیم را تجربه کردیم .

روز جمعه  مورخ 89/08/14 ساعت 7:15 در سر قرار حاضر شدیم و با گروهی 25 نفره آشنا شدیم و به سمت فشم رفتیم که نرسیده به فشم دو راهی به سمت آهار می رفت که با ادامه دادن مسیر به روستای آهار رسیدیم و ماشین ها را پارک نمودیم .


روستای آهار در شمال شرقی تهران در بخش اوشان، منطقه رودبار قصران قرار گرفته است.

آهار در حقیقت در محل تلاقی دو تنگه ای قرار دارد که یکی به سمت شمال غرب به ده تنگه و دیگری  به سمت جنوب غرب به منطقه و مزارع و آبشار شکر آب و قله توچال و مرز شهرستانک منتهی می شود.

در این منطقه می توانید جاذبه هایی مثل آبشار شکراب، امامزاده طاهر شکراب، آبشار ده تنگه، قلعه تاریخی دختر و قلل مرتفع مثل قله قلعه دختر، سی چال، توچال و قزقونچال را دید.

و پس از خرید مقداری مواد غذایی توسط سرپرست گروه صوفی عزیز که به دلیل اعلام نکردن عده ای از همراهان نگران ناهار بچه ها بود در حدود ساعت 9:30 از مسیر سمت راست به سمت روستای ده تنگه روان شدیم .

پس از طی مسافتی در کوچه باغهای آهار و عبور از کنار رودخانه پر آب و خروشان به مسیر مالرویی که تا انتهای دره  ده تنگه ادامه دارد رسیدیم .تمامی مسیر را درختان زیبای چنار و گردو و سایر درختان میوه فرا گرفته و چندین آبشار كوچك و بزرگ با جوش و خروش فراوان دیده می شود .

با توجه به تعداد زیاد گروه بعد از کمی پیاده روی جهت استراحت و رسیدن سایر اعضا توقف می کردیم و از طبیعت لذت می بردیم.

بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در محلی مناسب توقف نمودیم و بساط صبحانه را پهن کردیم و هر کس صبحانه ای را که آورده بود تناول نمود .

گروه دوستان cs ای ما که با هدف سفر ارزان گروهی را تشکیل داده اند و سفر می کنند .

آثار یخ زدگی بر روی تکه سنگ

و پس از صبحانه و کسب انرژی اعضای گروه معرفی شدند که تعدادی یکدیگر را در سفرهای قبلی می شناختند و تعدادی هم مثل ما جدید بودند

خلاصه زمانی که تصمیم به رفتن گرفتیم با تمام تلاشی که شد جهت راضی کردن عده ای برای ماندن و گذاشتن کوله ها و وسایل در آن مکان موفق نشدیم و تمام گروه خواستار حرکت به سمت جلو بودند .

زیبایی منطقه و علاقه گروه در حدی بود که هیچ کس حاضر به عقب نشینی نبود .

خلاصه رفتیم و رفتیم تا جایی که به محلی وسیع در کنار رودخانه رسیدیم و  همگی که  صبح از ترس سرد بودن هوا کلی لباس پوشیده بودیم به کم کردن لباسها پرداختیم و این قضیه تا جایی ادامه پیدا کرد که عده ای حوس  آب بازی به سرشان زد و در دو گروه در کنار رودخانه شروع به خیس کردن یگدیگر گرفتند .

ما که تماشا می کردیم خیلی لذت بردیم ولی خود بچه ها را نمیدانم . بعد از اتمام بازی دوستان با راهنمایی صوفی و ونوس عزیر تصمیم گرفتیم کمی جلو تر برویم و در آنجا بساط ناهار که جوجه کباب بود را پهن کنیم .

البته جوجه ای که جهت 18 نفر خریداری شده بود و تعداد به 27 نفر افزایش یافته بود .

خلاصه از قرار هر نفر یک سیخ جوجه ها را به سیخ کشیدیم .

ناهار را هر چند اندک خوردیم و بعد از خوردن چای و میوه واندکی آتش نشینی حدود ساعت 4 من و همسرم به سمت روستای ده تنگه که در نزدیکی محل نشیمن ما بود رفیتیم  و وقتی که برگشتیم دوستان را اماده حرکت دیدیم.

و ساعت 4:30 مسیر برگشت را پیش گرفتیم و بعد از غروب خورشید بود که به روستای آهار رسیدیم .

خورشید در دست

اي باغبان اي باغبان آمد خزان آمد خزان                  بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

اي باغبان هين گوش كن ناله درختان نوش كن     نوحه كنان از هر طرف صد بي‌زبان صد بي‌زبان

هرگز نباشد بي‌سبب گريان دو چشم و خشك لب    نبود كسي بي‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران


حاصل درآمد زاغ غم در باغ و مي‌كوبد قدم       پرسان به افسوس و ستم كو گلستان كو گلستان

كو سوسن و كو نسترن كو سرو و لاله و ياسمن      كو سبزپوشان چمن كو ارغوان كو ارغوان

كو ميوه‌ها را دايگان كو شهد و شكر رايگان    خشك است از شير روان هر شيردان هر شيردان

جمله درختان صف زده جامه سيه ماتم زده     بي‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

روستای ده تنگه

اي لك لك و سالار ده آخر جوابي بازده       در قعر رفتي يا شدي بر آسمان بر آسمان

گفتند اي زاغ عدو آن آب بازآيد به جو      عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

گروه در هنگام بازگشت

پاييز يك شعر است
يك شعر بي‌مانند

زيباتر و بهتر
از آنچه مي‌خوانند

پاييز، تصويري
رؤيايي و زيباست

مانند افسون است
مانند يك رؤياست

سحر نگاه او
جادوي ايام است

افسونگر شهر است
با اين‌كه آرام است

او ورد مي‌خواند
در باغ‌هاي زرد

مي‌آيد از سمتش
موج هواي سرد

با برگ مي‌رقصد
با باد مي‌خندد 

در بازي‌اش با برگ
او چشم مي‌بندد

تا مي‌شود پنهان
برگ از نگاه او،
پاييز مي‌گردد
دنبال او، هر سو

هرچند در بازي
هر سال، بازنده‌ست
بسيار خوشحال است
روي لبش خنده‌ست

من دوست مي‌دارم
آوازهايش را
هنگام تنهايي
لحن صدايش را

مانند يك كودك
خوب و دل انگيز است
يا بهتر از اين‌ها
«پاييز، پاييز است!»


"شاعر: مليحه مهرپرور"